یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

در آستانه
«بايد استاد و فرود آمدبر آستان درى که کوبه ندارد،
چرا که اگر بگاه آمده باشى دربان به انتظار توست واگر بيگاهبه در کوفتن‌ات پاسخى نمى‌آيد.
کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشى
آئينه‌يى نيک‌پرداخته توانى بودآن‌جا تا آراستگى راپيش از درآمدن در خود نظرى کنى هرچند که غلغله‌ى آن‌سوى در زاده‌ى توهم توست نه انبوهى‌ى مهمانان
که آنجاتورا کسى به انتظار نيست.»* * *
«من به هيات «ما» زاده شدمبه هيات پرشکوه انسان
تا در بهار گياه به تماشاى رنگين کمان پروانه بنشينم غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم»
که کارستانى از اين دستاز توان درخت و پرنده و صخره و آبشاربيرون است.»* * *
«آنک در کوتاه بى‌کوبه در برابرآنک اشارت دربان منتظر!
-دالان تنگى را که در نوشته‌امبه وداعفراپشت مى‌نگرم:فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما يگانه بود و هيچ کم نداشت
به جان منت پذيرم و حق‌گزارم!»
(چنين گفت بامداد خسته.)(شاملو)
چندان دخیل نبند

که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش.

درخت معجزه نیستم

تنها یکی درختم

ــ نوجی در آبکندی.